تبليغاتX
دامن سبز خدا






















دامن سبز خدا

“من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پر از آدمهاست پس چرا این همه آدم تنهاست.؟”

سر میز شام :

پسرک به باباش : فردا تو منو ببر ...

مادربزرگش : پسرم آدم به باباش نباید بگه تو! بگو شما.

پسرک : می دونم ولی آخه اگه بگم شما؛ شما قاطی می کنید!

...

پسر عزیزم ؛ هرروزی که می گذره و بزرگ شدنتو می بینم تمام وجودم پر از حسرت می شه برای تمام دقیقه هایی که ازت دورم

یک عمر خیلی کوتاهه برای مادری کردن...

 

نوشته شده در شنبه 1390/11/08ساعت 10:8 توسط مينياتور|

چند روزیه که پسرکم خیلی خوش اشتها شده

دیروز خونه خالش بحث از شکمو بازیهاش بود ؛ خالش می گفت امروز دوبار ناهار خورده؛ کلی از دستش خندیدیم، بعد باهاش رفتم بیرون داروهای خواهرشو بگیرم ، از جلوی فست فود که رد می شدیم بوی مرغ سوخاریش خورد تو صورتمون

مثل بچه شکموها یه نفس عمیقی کشید و گفت :ممممممم چه بوی خوبی!

بهش گفتم : پسرم آدم باید مواظب باشه خیلی پرخوری نکنه ، بچه ها باید مواد مقوی و مفید بخورن ولی نه زیاد!

گفت : من هرچی زیادی بخورم می ره تو دستگاه

من: کدوم دستگاه؟

پسرک: دستگاه مو درست کردن!

من خنده...:از کجا می دونی؟

پسرک: قلبم دیده بهم گفته

من: مگه قلبت چشم داره؟

پسرک :اره هم چشم داره ببینه هم زبون داره بهم بگه هم دماغ داره مثل یه صورت

من: دماغ به چه دردش می خوره؟

پسرک در حالیکه هوارو با بینیش می داد داخل : اینجوره می کنه خونهارو می بره تو خودش بعد یهو اینجوری می کنه(محکم هوارو بیرون داد) خون رو می فرسته به همه جای بدن

فکر کنم پسر گلم باید مطالعشو بیشتر کنه

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/09/13ساعت 9:17 توسط مينياتور|

یه روز یه پسر انگلیسی میاد با طعنه به یك پسر ایرانی میگه: چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون كنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر شهوت پرستن كه نمیتونن خودشون رو کنترل كنن؟؟ پسره لبخندی میزنه و میگه: ملكه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده؟ و هر مردی ملكه انگلستانو لمس كنه؟! پسره انگلیسی با عصبانیت میگه: ... ... نه!مگه فرد عادیه؟!! فقط افراد خاصی میتون با ایشون در رابطه باشن!!!
پسر میگه: پس اینو بفهم که ... خانومای ما همه ملكه هستن!!!
نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/11ساعت 15:17 توسط مينياتور|

شیشه پنجره را باران شست،
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
نوشته شده در دوشنبه 1390/08/09ساعت 11:4 توسط مينياتور|

دیدی شد؟

خدایا شکرت

تا آخر پای خودت...

نوشته شده در دوشنبه 1390/08/02ساعت 13:55 توسط مينياتور|

( در سايه روشن. شايد پس از معاشقه. پشت به پشت هم روي زمين نشسته اند و سرهاشان را به هم تكيه داده اند. زن انگور مي خورد. مرد سيگاري خاموش بر لب دارد و فندكي در دست.)

زن: بگو آ
مرد: آ.
زن: مهربون تر، آ.
مرد: آ.
زن: آهسته تر، آ.
مرد: آ.
زن: من يه آي لطيف مي خوام، آ.
مرد: آ.
زن: با صداي بلند اما لطيف، آ.
مرد: آ.
زن: بگوآ، يه جوري كه انگار مي­خواي بهم بگي دوستم داري؟
مرد: آ.
زن: بگوآ، يه جوري كه انگار مي­خواي بهم بگي هرگز فراموشم نمي­كني.
مرد: آ.
زن: بگوآ، يه جوري انگار مي­خواي بهم بگي خوشگلم.
مرد: آ.
زن: بگوآ، يه جوري انگار مي­خواي اعتراف كني خيلي خري.
مرد: آ.
زن: بگوآ، يه جوري انگار مي­خواي بگي برام مي­ميري.
مرد: آ.
زن: بگوآ، يه جوري كه انگار مي­خواي بهم بگي بمون.
مرد: آ.
زن: بگوآ، يه جوري كه انگار مي­خواي بهم بگي لباسات رو درآر.
مرد: آ.
زن: بگوآ، يه جوري كه انگار مي­خواي ازم بپرسي چرا دير اومدي.
مرد: آ.
زن: بگوآ، مثل اينكه بخواي بهم بگي سلام.
مرد: آ.
زن: بگوآ، مثل اينكه بخواي بهم بگي خداحافظ.
مرد: آ.
زن: بگوآ، مثل اينكه ازم بخواي يه چيزي برات بيارم.
مرد: آ.
زن: بگوآ، مثل اينكه بخواي بهم بگي خوشبختم.
مرد: آ.
زن: بگوآ، مثل اينكه بخواي بهم بگي ديگه هيچ وقت نمي­خواي من رو ببيني.
مرد: آ.
زن: نه، اين جوري نه.
زن: ببين اگه به حرفم گوش نكني ديگه بازي نمي كنم.
مرد: آ...
زن: پس بگوآ، يه جوري كه انگار مي­خواي بهم بگي ديگه هيچ وقت نمي­خواي من رو ببيني.
مرد: آ...
زن: آهان. حالا خوب شد.حالا بگوآ، يه جوري كه انگار مي خواي بهم بگي بدون من خيلي بد خوابيدي، كه فقط خواب منو ديدي، و صبح خسته و كوفته بيدار شدي بدون اينكه هيچ ميلي به زندگي داشته باشي.
مرد: آ...
زن: آهان بگو آ، انگار مي خواي يه چيز خيلي مهم بهم بگي.
مرد: آ.
زن: بگو آ.انگار مي خواي بهم بگي كه ديگه ازت نخوام بگي آ.
مرد: آ.
زن: بگو آ، انگار مي خواي بگي فقط با آ حرف زدن خيلي عاليه.
مرد: آ.
ازم بخواه كه بگم آ.
مرد:آ.
زن:ازم بخواه كه يه آي لطيف بگم.
مرد: آ.
زن: ازم بخواه كه آهسته يه آي لطيف بگم.
مرد: آ.
زن: ازم بپرس همون قد كه دوستم داري، دوستت دارم؟
مرد: آ؟
زن: بهم بگو كه دارم ديوونت مي كنم.
مرد: آ.
زن: و اينكه ديگه حوصلت سر رفت.
مرد: آ.
زن:خب، من قهوه مي­خوام؟
مرد: آ؟
زن: معلومه که مي­خوام.
(مرد بلند مي شود و براي زن قهوه مي ريزد)
مرد: آ؟
زن: آره يه قنده کوچولو، مرسي.
مرد: (پاکت سيگارش را به سوي او مي گيرد. آ؟
زن: نه خودم دارم.
(زن پاکت سيگارش را در مي آورد و سيگاري از آن بيرون مي کشد)
مرد: (فندکش را بسوي او مي گيرد.)
زن: فعلا نه، مرسي.
مرد: آ؟
زن: نمي دونم... شايد... ترجیح می دم امشب خونه غذا بخوریم.
مرد: آ.
زن: باشه .ولی آخه سسش رو داریم؟
مرد: آ.
زن: پس بریم بیرون.
مرد: آ.
زن: پس همین جا بمونیم.
مرد: آ...
زن: بیا این جا.
مرد: آ...
زن: تو چشام نگا کن.
مرد: آ.
زن: تو دلت یه آ بگو.
مرد: ...
زن: مهربون تر.
مرد: ...
زن: بلند تر و واضح تر، واسه اینکه بتونم بگیرمش.
مرد:...
زن:حالا یه آ تو دلت بگو، انگار که می خوای بهم بگی دوستم داری.
مرد: ...
زن: یه باره دیگه
مرد: ...
زن: یه آ تو دلت بگو، انگار می خوای بهم بگی هیچ وقت فراموشم نمی­کنی...
مرد: ...
زن: یه آ تو دلت بگو، انگار می­خوای بهم بگی خوشگلم.
مرد: ...
زن: حالا می خوای یه چیزی ازت بپرسم... یه چیزه خیلی مهم... و می خوام تو دلت بهم جواب بدی. آماده ای؟
مرد: ...
زن: آ؟
مرد: ...
زن: ...
مرد: ...
 
برگرفته از نمايشنامه­ي " خرس­هاي پاندا "
نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/13ساعت 13:25 توسط مينياتور|

توی مسیر چشمش به یه گربه افتاد

پرسید :مامان؟ حیونایی که چهار دست و پا می دون بهترن؟

گفتم: بستگی داره

گفت : آخه خیلی با سرعت می دون منم اگه چهار دست و پا بدوم خیلی با سرعت می شم

گفتم : خوب بجاش اونا نمی تونن از دستاشون درست استفاده کنن- مثلا گربه که نمی تونه با دستاش سوزن رو نخ کنه!

گفت: چرا می تونه ! پشتشو می کنه به دیوار و پاهاشو یه کم باز می کنه

به نظرم این توصیف خیلی ماهرانه اومد

به طرز فکر سادش حسودیم شد

گفتم : خوب انگشت نداره که بخواد سوزن و نخ رو تو دستش بگیره!

در حالی که با دستاش داشت بهم نشون می داد گفت : اینجوری سوزنو هل می ده لباس می بافه!

گفتم : نه نمی تونه لباس ببافه وگرنه چرا لباس بافتنیشو نمی پوشه؟

گفت : آخه پوستش می پوسه!!

قربونت بشم که برای هر سوالی یه جوابی آماده داری

نوشته شده در یکشنبه 1390/07/10ساعت 10:26 توسط مينياتور|

لوپ دخترک رو بوسیدم  اثر لبهام روی گونه ش موند

برادرش که دید پرسید : مامان اینجاش چی شده؟

منم خودمو زدم به اون راه و گفتم: نمی دونم! یعنی چی شده؟

سریع جواب داد: چنگ انداخته!

خندم گرفت

صورت اونم بوسیدم

لوپ اونم سرخ شد

بهش گفتم : تو چرا قرمز شدی؟

رفت جلوی آینه و چشمای سیاهش رو درشت کرد

گفتم : کسی تو رو هم زده؟

گفت : آره تو که زدی رو پام دردش اومد اینجا!

خندم گرفت

بغلش کردم و اون یکی لوپش رو هم بوسیدم

گفتم : واییییییییی اینم که قرمزه! چی شده پسرم؟

با تعجب تصویرشو تو آینه نگاه کرد و گفت : فکر کنم دارم سرخ پوست می شم!

منم به شوخی دماغشم بوسیدم و گفتم :اینجاتم سرخه!

تا خودشو تو آینه دید زد زیر گریه...

دلم براش سوخت بغلش کردم و گفتم که خودم همه جاشو قرمز کردم

ولی اون دلش می خواست همش گریه کنه

شانس آوردم همون موقع صدای زنگ آیفن بلند شد و مسافری که دو روز تنهامون گذاشته بود برگشت...

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/07/10ساعت 10:18 توسط مينياتور|

خیلی دیر بود ولی اصلا اهمیتی نداشت

دنیا رو برای شادی تو می خواستم و حالا قیافه ی مضطربت رو موقع خداحافظی دیده بودم

چه اهمیتی داشت که دیر برسم

یا اصلا نرسم!

اتوبوس جایی برای نشستن نداشت

ولی چه اهمیتی داشت؟ اگر می نشستم اشکها مجال بازی پیدا می کردند

همان بهتر که بایستم

تمام راه را از دست راستم آویزان بودم

تمام راه با خودم می جنگیدم

نزدیک مقصد جا برای نشستن پیدا شد

نشستم

انگشتانم خواب رفته بود و گز گز می کرد

حال خوبی نداشتم

تقریبا رسیده بودم

اتوبوس خلوت شده بود

بلند شدم و کنار پنجره ای ایستادم

نسیم خنکی آتش صورتم را فرو نشاند

با حرکات لب گفتم: خدایا نوازشم کن نوازشم کن...

چشمانم را بستم

احساس پرنده بودن داشتم

با تمام وجود زمزمه کردم:لاحول ولا قوه الا بالله علی العظیم

و خدا نوازشم می کرد...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/06ساعت 10:4 توسط مينياتور|

خدایا یعنی می شه؟؟؟؟؟
نوشته شده در سه شنبه 1390/07/05ساعت 13:10 توسط مينياتور|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت